مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
32
زينت المجالس ( فارسى )
قيام بسر بردى و بسيار بودى كه خال مرا ميگفتى ايسهل نخسب كه دل من به تو مشغول مىباشد و چون چهار ساله شدم خال مرا گفت خداوندى كه ترا آفريده ياد كن گفتم چگونه ياد كنم گفت هرشب كه در جامهء خواب بيدار شوى در دل خود بگذران كه خدا با منست و خداى مرا مىبيند و مرا ميداند مدتى برين مواظبت كرده آنگاه خال با من گفت كه هرشب يازده مرتبه اينذكر بگوى و بعد از يكسال مرا از اينذكر حلاوتى روى نموده و مرا بمواظبت همين ذكر امر كرد و گفت ترا در دين و دنيا نفع رساند و بعد از روزگارى در خاطر من آمد كه مرا مىبيند و ميداند و با منست چگونه در حضور او به معصيت و نافرمانى اقدام نمايم پس مرا بدبستان فرستادند با خود گفتم اگر همهروز در مكتب باشم جمعيت خاطرم به پريشانى مبدل گردد با خال خود گفتم با معلم شرط كند كه چون سبق بخوانم مرا اجازت دهد و بدين وتيره ميگذرانيدم تا در شش سالگى قرآن ياد گرفتم آنگاه بعبادان رفتم به خدمت پيريكه او را حمزة بن عبد اللّه العبادانى ميگفتند و اشكالاتيكه در راه طريقت مرا واقعشده بود حل كردم و بتستر بازگشتم و در آنديار جو را خروارى بدرهمى ميفروختند و من هرسال يكخروار جو خريدمى و هر صباح چهلدرم از آن غذا ساختمى بىنان خورش بعد از آن با خود قرار دادم كه هر سه روز يك بار طعام خوردمى و هركه درين رياضت و مجاهدت تحمل كند مرتبهء سهل او را معلوم گردد و اللّه اعلم و ديگرى از مشايخ طريقت شيخ ابو سليمان عبد الرحمن بن عطيه دارانى است قريهايست از قراى دمشق و او در سنه خمس و عشرين و مأتين وفات يافت از وى منقولست كه نوبتى عزيمت حج كردم و بباديه درآمده از قافله بازماندم و تنها ميرفتم ناگاه ديدم كه شخصى از عقب من ميآيد چون به من رسيد ترسائى بود من اگرچه از مرافقت او اكراه داشتم اما بضرورت تن برفاقت او درآوردم و چون چند روز مسافت پيمودم توشه ما به آخر رسيد بواسطه قوت قوت ساقط گشت ترسا با من گفت اى ابو سليمان اگر درين درگاه آبرو دارى دعا كن تا خداوند بخشنده ما را طعامى فرستد ابو سليمان گويد از اينسخن متاثر شده بگوشهء رفتم و گفتم الهى مدتيست كه پيش دشمنان تو لافها زدهام امروز مرا در پيش اين دشمن شرمنده مساز در اين اثنا ابر پارهء از هوا نازل گشته به زمين افتاد و خوانچهء از آنميان به نظر ما آمد در آن الوان اطعمه و قدحى در ميان خوان آن را